نقشه برداری پادگان تیپ ویژه شهدا در کردستان

با دریافت نامه ماموریت از اداره برای پدرم بعنوان کمکی صبح روز سه شنبه 65/03/27 ساعت 8:30 به ساختمان سپاه پاسداران واقع در خیابان نخریسی مشهد رفتم و با دریافت معرفی نامه و امریه، راهی اداره شدم تا مدارک را به پدرم تحویل دهم.

صبح روز چهارشنبه 65/03/28 من و پدرم ساعت 7:45 به اداره رفتیم و وسایل نقشه برداری را که شامل دوربین و سه پایه و میر و ژالون بود، بسته بندی کرده و با راننده اداره به راه آهن رفتیم. بلیط را برای ساعت 15 گرفته بودیم لذا تا آن موقع فرصت داشتیم تا به منزل عمه ام که نزدیک بود سری بزنیم.

بالاخره راهی سفر شدیم. در کوپه ی ما که عازم تهران بود، یک سرباز و سه تا بسیجی بودند. مقصد آن ها مهاباد و اهواز بود. به تهران که رسیدیم بلیط قطار برای مراغه گرفتیم و از آنجا با 2 سرباز و 2 بسیجی عازم شهر مراغه شدیم.

صبح ساعت 4:10 به مراغه رسیدیم. چون خسته از سفر بودیم به داخل مسجد رفته و پس از نماز خوابیدیم. غافل از این که از پادگان تیپ ویژه شهدا اتوبوس برای بسیجیان آمده تا آنها را ببرد. شاید قسمت این بود...

به هر حال پس از قدری استراحت با تهیه بلیط اتوبوس به مهاباد رفته و در آنجا نماز خواندیم. البته خیلی بی احتیاطی کردیم. چون ساده رفتار کردیم اتفاقی هم برایمان نیفتاد. مردمان سالم و سرحال و شادابی بودند و کباب کوبیده های خوشمزه ای داشتند. سر تیر چوبی یکی از چراغ برق ها یک جفت لک لک لانه کرده بودند که بسیار نمای دیدنی و خاطره انگیزی بود. در نهایت با مینی بوس به سمت دو راهی بانه به راه افتادیم. در میان راه کمی نگاه ها متفاوت شده بود. در محل پادگان پیاده شدیم و خودمان را به واحد رزمی- مهندسی معرفی کردیم. از این که ما خودمان رفته بودیم، نگران شده بودند. گشت تامین جاده تازه داشت شیفت کاری اش را شروع می کرد. پس از صحبت هایی که شد تازه فهمیدیم که چقدر بی احتیاطی کردیم.

صبح روز بعد -شنبه 65/03/31- مهندس اسد زاده که در بدنش ترکش های متعددی وجود داشت با پدرم در پادگان گشتی زدند و من بدنبال تهیه لباس و چفیه و فانسقه و ... رفتم. برای پیاده کردن خیابان ها و ساختمان های پادگان با هماهنگی آقای هوشنگی، مسئول واحد رزمی- مهندسی و 2 نفر بسیجی که با موتورهای تریل 250 ما را جابجا می کردند، کارمان را شروع کردیم.

چند روز بعد یکدستگاه جیپ در اختیارمان قرار دادند تا بهتر و سریع تر بتوانیم کار کنیم. من قبل از آن با ژیان پدرم رانندگی کرده بودم و تا حدی مسلط به رانندگی بودم. از طرفی چون جثه ام برای دید رانندگی بد نبود توانستم با اجازه پدرم مسئولیت پیاده سازی برخی نقاط را با رانندگی جیپ بگیرم. او کارهای محاسباتی را انجام می داد و من نقاط را پیاده می کردم.

بعد از ظهرها برای بازی فوتبال به زمین ورزش پادگان می رفتم و نمازمان را در مسجد می خواندیم و صبحانه و ناهار و شام را نیز همانجا می خوردیم. زیاد اهل تلویزیون نگاه کردن نبودم. گرچه آن زمان برنامه های زیادی هم نداشت.

اولین بار که موفق به دیدار شهید محمود کاوه شدم، شب جمعه بود که در حسینیه پادگان دعای کمیل خوانده می شد. وی سخنانی راجع به اخلاق حسنه و مواردی در زمینه استکبار جهانی و... نیز بیان داشت.

آنچنان با صلابت سخن می گفت که هر جنبنده ای را به تحرک وا می داشت. در من که تازه در عنفوان جوانی بودم از طرفی حس غرور و شعف دست می داد و از سوی دیگر احساس مسئولیت و خدمت. مطمئن هستم که دیگران نیز چنین حالتی را داشتند. اکثر شب ها رزم شبانه با مرور تاکتیک های نظامی و آموزش های لازم بود و دقیقا صحنه های یک نبرد واقعی دیده می شد.

شهید محمود کاوه یکبار که از پادگان بازدید می کرد سری به اتاق ما زد. اتاق ما هم محل کارمان بود و هم محل استراحت. میز تحریر و میز نقشه کشی و لوازم اولیه برای انجام خدمات مهندسی با 4 تخت که در دو طبقه بود.

ایشان جلو آمدند و با دست چپ دست دادند. بنظرم دست راستش ترکش خورده بود. از کارمان پرسید و اینکه چه نظراتی داریم. وارد جزئیات کاری نشد. برای من که تازه وارد 16 سالگی می شدم باعث افتخار بود تا با فرماندهی که بزرگان آن دوران (چه دوست و چه دشمن) او را تحسین می کردند، آشنا شوم.

خوب می دانستم که تیپ ويژه شهدا که بعدا به لشکر ويژه شهدا ارتقا یافت تا چه اندازه به رشادت های فرماندهان خود می بالد. در وسط میدان پادگان سنگ یادبود 9 فرمانده و جانشین فرمانده تیپ وجود داشت.

ماموریت ما در تاریخ 65/05/28 -پس از 2 ماه حضور- به پایان رسید و به مشهد برگشتیم. خاطرات بسیار ارزشمندی از رشادت ها، از خود گذشتگی ها و ارزش های انسانی را با خود به مشهد آوردم. چندین بار هواپیماهای عراقی به قصد بمباران پادگان اقدام کردند و با آتش ضد هوایی ها دور گشتند.

در روز 65/06/11 خبر شهادت سردار رشید اسلام محمود کاوه را در اداره و از پدرم شنیدم. بسیار متاثر و ناراحت شدم و برایش دعا کردم. از خدا خواستم تا اگر ما هم لایق خدمت هستیم، این توفیق را از ما نگیرد. گرچه پس از آن دوستان زیادی را که شربت شهادت نوشیدند را از دست دادم و یا مفقودالاثر شدند ولی دیگر نتوانستم توفیق خدمت در مناطق جنگی را تا سال 73 کسب کنم.

آری برادر، انسان هایی در تاریخ جاودانه خواهند شد که خود را فدای دیگران می کنند. یکی با نثار جان شیرین، دیگری با تذهیب نفس و رسیدن به کمال و ایجاد آثار ارزشمند علمی و عملی، یکی با تلاش خستگی ناپذیر خدمت به مردم و بودن در کنار آن ها و ... . آیا به راستی ما چه کردیم؟!

تا چه وقت اسیر دنیای خودمان هستیم و فارغ از آن نمی شویم؟ تکلیف در زمان حاضر چیست و چه باید کرد؟ اینها سوالاتی است که در ادامه تلاش های همگانی و خستگی ناپذیر آن عزیزان برای پویایی راهشان باید پاسخ داده شود.

بگذریم. شهید محمود کاوه اسوه ی ایثار و از خود گذشتگی بود. با نیروهای تحت امر خود برخوردی بسیار مناسب و صمیمی داشت و تواضع وصف ناپذیر او باعث محبوبیت وی در دل نیروها شده بود.

همواره بچه های تیپ را به آمادگی جسمانی، نشاط، ایمان و تقوی توصیه می نمود. تا آنجا که بخاطر دارم و از نیروها می شنیدم او کمتر سخن می گفت و بیشتر عمل می کرد. با اخلاص قدم بر می داشت و در نهایت رشادت به شهادت رسید. روحش شاد و قرین رحمت الهی باد.


[بازديد:۸۸۵مرتبه]

امتياز :
 


ارسال نظرات :
جهت ارسال نظرات شما بايد در سايت وارد شويد ، در صورتي كه عضو نيستيد لطفا هم اكنون عضو شويد
خبرنامه
جهت عضويت درسيستم اطلاع رساني سايت ايميل خود را وارد كنيد.
عضویت درسایت با کلیک بر روی لینک ارسال شده به ایمیل شما تائید می گردد
نظرسنجي
سايت جديد
نظر شما درباره طراحي سايت جديد چيست؟
  • عالي
  • خوب
  • متوسط
  • ضعيف

آمار بازديد

۱۴۰۰/۹/۱۲

بازديد امروز : ۷۶
بازديد ديروز : ۲۱۳
بازديد كل : ۲۳۰۲۴۸
آي پي شما : ۵۴.۱۵۸.۲۵۱.۱۰۴
خروجي ها